اروپا باید نقشه‌های سیاسی-اقتصادی ترامپ را کنترل کند

چگونه اروپا می‌تواند با استفاده از خلاقیت سیاسی به جای مقابله با سیاست‌های هنجارشکن ترامپ، از آن بهره‌برداری کند؟

دونالد ترامپ و امانوئل مکرون

با توجه به سیاست‌های هنجارشکن و غیرمتعارف دونالد ترامپ در عرصه جهانی، اروپا با چالشی جدی در تعریف جایگاه خود در نظم نوین بین‌المللی مواجه شده است. فایننشال تایمز در مقاله‌ای تحلیلی به بررسی تأثیر این سیاست‌ها بر مناسبات بین‌المللی، به‌ویژه در قبال اوکراین، روسیه و چین پرداخته و استدلال می‌کند که اروپا به‌جای مقاومت مستقیم، باید از فرصت‌های جدید برای بازتعریف نقش خود بهره ببرد. در ادامه، ترجمه‌ی این گزارش را ارائه می‌کنیم:

به‌جای گلایه از حذف شدن از مذاکرات اوکراین، ملی‌گرایان لیبرال اروپا باید با خلاقیت استراتژیک به سیاست‌های آمریکا واکنش نشان دهند.

سخنرانی جی.دی. ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، در مونیخ و نتایج انتخابات پارلمانی آلمان یادآور برلین شرقی در سال ۱۹۸۹ و فروپاشی رژیم‌های کمونیستی در اروپای شرقی بود. در آن زمان، میخائیل گورباچف، رهبر اصلاح‌طلب اتحاد جماهیر شوروی، به همتایان سرسخت آلمان شرقی هشدار داد که اگر با واقعیت‌های جدید مواجه نشوند، نابودی در انتظارشان خواهد بود. ونس نیز پیام مشابهی ارسال کرد و از اروپایی‌ها خواست با دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، همراه شوند. اما واکنش اروپا به این پیام، خلاف انتظار بود.

در عوض، این حزب چپ رادیکال دی لینک آلمان بود که بیشترین سود را از پست‌های ایلان ماسک در شبکه‌های اجتماعی و هشدارهای ونس برد، نه حزب راست افراطی آلترناتیو برای آلمان. در همین حال، فریدریش مرتس، که احتمالاً صدراعظم بعدی آلمان خواهد بود، دچار یک تغییر سیاسی اساسی شد—از یک آتلانتیک‌گرای سنتی به یک گل‌گرای اروپایی. او بلافاصله پس از انتخابات اعلام کرد که برای استقلال اروپا از آمریکا مبارزه خواهد کرد.

انقلاب ترامپ از هم‌اکنون سیاست اروپا را متحول کرده است. تنها چند هفته پس از آغاز دور دوم ریاست‌جمهوری او، فضای سیاسی اروپا به عرصه تقابل بین انقلابیون هم‌پیمان ترامپ و ملی‌گرایان لیبرالِ مخالف او تبدیل شده است. حالا احزاب راست افراطی باید از تعرفه‌های ۲۵ درصدی ترامپ علیه اروپا دفاع کنند و از اروپایی‌ها بخواهند که در سیاست خارجی، رهبری واشنگتن را بپذیرند. در مقابل، احزاب جریان اصلی خود را به‌عنوان مدافعان حاکمیت ملی معرفی می‌کنند و تلاش دارند با اتکا به منافع ملی و عزت ملی، حمایت عمومی را جلب کنند.

نشست مونیخ همچنین به بحثی داغ پایان داد: آیا ترامپ را باید جدی گرفت یا او فقط لفاظی می‌کند؟ حالا مشخص شده که باید او را هم جدی و هم لفاظ درنظر گرفت. ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، به‌درستی اشاره کرده است که ترامپ فقط آنچه را که فکر می‌کند نمی‌گوید، بلکه آنچه را که قصد انجامش را دارد بیان می‌کند. سخنان او درباره کنترل گرینلند یا کانال پاناما، سیگنال‌های دیپلماتیک نیست، بلکه بیان نیت واقعی اوست. او معتقد است که باید کانادا را به پنجاه‌ویکمین ایالت آمریکا تبدیل کند، همچنین باور دارد که می‌تواند روسیه را از چین جدا کند و واشنگتن را از دستیابی به این اهداف در دوره اول ریاست‌جمهوری‌اش بازدارنده‌ای به نام «دولت پنهان» آمریکا دانسته است.

در چنین شرایطی، اروپا زمان ارزشمند خود را با حدس زدن برنامه ترامپ برای اوکراین و شکایت از عدم حضور در مذاکرات تلف می‌کند. درک ترامپ مستلزم پذیرش این واقعیت است که دولت او یک دولت انقلابی است، هرچند که ساختاری شبیه به یک دربار امپراتوری دارد. انقلاب‌ها نقشه‌های دقیق ندارند، بلکه بر اساس ضرب‌الاجل‌ها پیش می‌روند: لحظه را دریاب، به آینده دور فکر نکن. هنوز مشخص نیست که ترامپ دقیقاً چه چیزی از مذاکرات با پوتین می‌خواهد، اما او به‌دنبال دستاوردی بسیار بزرگ، و آن هم در سریع‌ترین زمان ممکن است.

مذاکرات آمریکا و اوکراین

پیشنهاد ترامپ به پوتین فقط پایان جنگ اوکراین به نفع مسکو نیست، بلکه طرحی گسترده برای تغییر نظم جهانی است. این شامل بازتعریف حضور آمریکا در اروپا، خاورمیانه و قطب شمال می‌شود. ترامپ به پوتین وعده می‌دهد که روسیه را سریعاً در اقتصاد جهانی ادغام خواهد کرد و جایگاه ابرقدرتی را که در دهه ۱۹۹۰ از دست داد، به آن بازمی‌گرداند. ترامپ امید دارد که این امتیازات روسیه را به قطع روابطش با چین متقاعد کند. امتناع آمریکا از محکوم کردن تجاوز روسیه در رأی‌گیری سازمان ملل حتی برخی از وفادارترین طرفداران ترامپ را شوکه کرد. اما هدف او این بود که به کرملین نشان دهد حاضر است کارهای غیرقابل‌تصور انجام دهد و نظم جهانی شکل‌گرفته در دوران ریگان و گورباچف را دگرگون کند.

اینکه سرنوشت رؤیاهای انقلابی ترامپ چه خواهد شد، پرسشی دیگر است. تناقضی تاریخی در حال رخ دادن است: روسیه با نوعی خوش‌بینی محتاطانه به ترامپ نگاه می‌کند، مشابه واکنش محتاطانه آمریکا به گورباچف در ۴۰ سال پیش. سخنان سرگئی لاوروف، وزیر خارجه روسیه، امروز تفاوت چندانی با اظهارات دیک چنی، وزیر دفاع آمریکا در سال ۱۹۸۹ ندارد:
«ما نباید امنیت ملی خود را بر اساس این فرض به خطر بیندازیم که رفتار بزرگ‌ترین دشمنمان صرفاً یک انحراف موقت است.»

هنوز نمی‌دانیم انقلاب ترامپ چگونه شکست خواهد خورد. اما تاریخ به ما می‌آموزد که بهترین راهبرد، مقاومت کورکورانه نیست، بلکه استفاده هوشمندانه از خودِ انقلاب است.

موفقیت اروپا وابسته به توانایی‌اش در غافلگیر کردن، نه مقاومت کردن است. آیا اروپا می‌تواند از نبودنش در مذاکرات آمریکا-روسیه بهره ببرد؟ آیا باید به ترامپ اجازه داد که مالکیت کامل طرح صلح خود برای اوکراین را بپذیرد؟

در شرایط بحرانی کنونی، مهم‌ترین دارایی برای طرف ضعیف‌تر، قوه تخیل سیاسی است. اروپا اکنون باید تصمیم بگیرد که در برابر انقلاب ترامپ مقاومت کند یا آن را هوشمندانه مصادره کند؟

این مقاله را به اشتراک بگذارید
یک کامنت بگذارید