شرکت اسپیسایکس متعلق به ایلان ماسک او را به نخستین فرد با ثروت تریلیونی جهان تبدیل کرده است. ثروت او اکنون بیش از ۱/۳ تریلیون دلار برآورد میشود که بیش از چهار برابر دارایی لری پیج، همبنیانگذار گوگل با حدود ۳۰۰ میلیارد دلار است.
عدد تریلیون چنان بزرگ است که از حالت عددی خارج شده و به مفهومی انتزاعی و تقریباً غیرقابل تصور تبدیل میشود.
اگر این روند ادامه یابد، ایلان ماسک تنها نخواهد بود. یک درصد ثروتمندترین افراد جهان حدود ۴۰ درصد ثروت جهانی را در اختیار دارند؛ در آمریکا نیز وضع مشابه است. دوازده فرد ثروتمندتر از نیمی از جمعیت جهان دارایی دارند و شرکتهای بزرگ حتی از بسیاری کشورها قدرت مالی بیشتری دارند.
در عمل، ثروت یک تریلیون یا حتی یک میلیارد دلار بیش از آن است که یک فرد بتواند در چندین عمر مصرف کند. با این حال، ثروتمندان بزرگ به دنبال گسترش نفوذ و حتی مفهوم نوعی جاودانگی هستند.
اهمیت این افراد تنها در ثروتشان نیست، بلکه در قدرتی است که برای شکلدهی به سیاست و جامعه دارند. در مورد ایلان ماسک، ارتباط او با جریانهای راستگرا و دونالد ترامپ و جنبشهای ضددموکراسی نگرانیهای جدی ایجاد کرده است.
بر اساس گزارشهای مالی سیاسی، ایلان ماسک نزدیک به ۳۰۰ میلیون دلار به نامزدها و گروههای جمهوریخواه در انتخابات ۲۰۲۴ کمک کرده و از جریانهای سیاسی راستگرا در آمریکا و خارج از آن حمایت مالی داشته است.
همچنین پلتفرم اجتماعی ایکس به تقویت صداهای راستگرا و افراطی و کاهش دیدهشدن دیدگاههای مخالف متهم شده است.
اما مسئله اصلی نه فقط افراد، بلکه طبقهای جدید از ثروتمندان فوقالعاده است که بدون پاسخگویی عمل میکنند.
دموکراسی بر اصل «یک فرد، یک رأی» استوار است، اما تمرکز ثروت عظیم این اصل را تضعیف میکند. رئیسجمهور دونالد ترامپ نیز پیشتر به نبود محدودیت واقعی بر قدرت این طبقه اشاره کرده بود.
در یک دیدگاه انتقادی مطرح شده، اگر تنها ثروت معیار ارزش شود، جامعه با بحران جدی مواجه خواهد شد. همچنین برخی مقامهای مذهبی مانند پاپ لئو چهاردهم نیز نسبت به معنای اجتماعی این حجم از ثروت ابراز نگرانی کردهاند.
این طبقه ثروتمند بر اساس منطق بازار و منافع شخصی عمل میکند و همین مسئله به افزایش نابرابری و کاهش مسئولیت اجتماعی منجر شده است.
در ساختار سیاسی کشورهایی مانند آمریکا، پول به معنای قدرت سیاسی تبدیل شده و شرکتها شخصیت حقوقی دارند که این روند نفوذ ثروت را بیشتر میکند.
در نتیجه، اقتصاد به سمت تمرکز ثروت در دست تعداد محدودی از افراد حرکت کرده و شکاف طبقاتی را تشدید کرده است.
افکار عمومی نیز به طور فزایندهای نسبت به میلیاردرها بدبین شده و باور به عدالت اقتصادی و «رویای آمریکایی» کاهش یافته است. بسیاری معتقدند ساختار موجود به نفع ثروتمندان عمل میکند.
این وضعیت به بحران مشروعیت در نظامهای سیاسی منجر شده و زمینه گرایش به جریانهای افراطی را افزایش داده است.
گزارشهای اقتصادی نشان میدهد اگر رشد اقتصادی به طور عادلانه توزیع میشد، درآمد طبقه متوسط به شکل قابل توجهی بیشتر از وضعیت فعلی بود و فشار اقتصادی بر مردم کاهش مییافت.
در نهایت، نابرابری شدید به گونهای عادیسازی شده که تصور جایگزین برای آن دشوار شده است.


